stolen
P1
•
•
•
سانزو درحال دویدن دنبال ا/ت که بگیرتش*
کوکونوی::بچه اروم بدو! مگه تو مریض نیستی!؟
ران::این بچه انرژیش موقع مریضی دوبرابر میشه
ریندو::برعکسه کلا
سانزو همچنان داره میدوه
سانزو::احساس میکنم دو کیلو وزن کم کردم
ران::مگه قرار نبود ببریمش دکتر؟
ا/ت با شنیدن حرف ران سر جاش وایساد و شوکه شد، همه برگشتن سمت ریندو
کوکونوی::نمیتونی لال شی هایتانی!؟
ران::اوپس!
سانزو::تو روحت!
ا/ت::دکتر؟؟
سانزو::چی؟ دکتر خر کیه نه عمو بیا بیا، ران داره شوخی میکنه
ا/ت::نه! شما منو میخواین ببرین دکتر!
سانزو::نههه
ا/ت دوباره فرار میکنه
سانزو::وای بیخیال!
ا/ت همینجور که داشت فرار میکرد، حواسش به جلوش نبود و خورد به ایزانا
ا/ت::اییی
ایزانا::حواست باشه بچه، اروم، عمارت جای دویدن نیست
ا/ت:: عمو عمو!
ایزانا::بله؟؟
ایزانا جلوی ا/ت زانو میزنه و ا/ت با جهره ی مظلوم میگه
ا/ت::اونا منو میخوان ببرن دکتر! من نمیخوام برم!
ایزانا::خوب تو مریضی بچه
ا/ت::اخه، خوب
ایزانا::مردم میرن دکتر که حالشون خوب شه
ا/ت::اخه امپول میزنههه
ایزانا::ای بابا اینکه ترس نداره، عادت میکنی، و اینم یاد میگیری که نباید هله هوله بخوری!
ا/ت::اوممم نمیخوامممم
در اتاق مایکی باز میشه و مایکی درحالی که چشاش رو با دستش ماساژ میداد از اتاق بیرون اومد
حالتش مثل همیشه جدی و ترسناک بود و یه جورایی خسته که بعد یک نفر پاش رو محکم بغل کرد دستش از روی چشاش برداشت و پایی رو نگاه کرد و بله اون نفر کوچیک دختر کوچولوش بود که پاش رو گرفته بود
مایکی با لبخند موهای ا/ت رو بهم ریخت ولی وقتی دید ا/ت یکم نگران یا ترسیده به نظر میرسه سریع لبخندش محو شد
مانجیرو::چیشده ا/ت؟؟
ا/ت::بابااا اونا میخوان منو ببرن دکتر! من نمیخوام برم، دکتر امپول میزنه
مانجیرو یکم خندید
مانجیرو::اشکال نداره عزیزم، ولی در عوض خوب میشی
ا/ت::نمیخوامم خوووبب درد دارههه
مانجیرو::نکنه میخوای دارو بخوری؟
ا/ت::عه نههه بد مزست!
مانجیرو::پس؟
ا/ت::اومممم
مانجیرو::خوب دیگه..ایزانا؟
ایزانا::هوم؟
مانجیرو::ساعت چنده؟
ایزانا::5 عصر..
ا/ت::بابا بستنی میخوام
مانجیرو::عه نه خیر، خوب به بقیه بگو اماده شن
ایزانا::باشه
ایزانا میره سمت پله و میره پایین و توجه ها رو جلب میکنه
کاکوچو::چیزی شده ایزانا؟
ایزانا::نه والا مایک داره با بچه سر و کله میزنه...گفت باید اماده شیم همراهش بریم
تاکئومی::اومیدوارم ا/ت زود خوب شه
سانزو::وای میخوایم بریم؟
ریندو::مثل اینکه
همه میرن لباس های درست میپوشن...و میرن سوار ماشین میشن داخل ماشین ران و ریندو و سانزو داشتن با بچه یکم بازی میکردن که سرگرم شه وقتی میرسن اروم پیداه میشن ا/ت میپره رو کول سانزو
سانزو::هی بچه نزدیک بود بندازیم
ا/ت::عهه ساکت پشمک صورتی!
ران و ریندو میپوکن از خنده
کوکونوی::خخ، سانزو ببین به کجا رسیدی که یه بچه بهت چی میگه
سانزو::والا به خدا
کاکوچو::اینقدر جلب توجه نکنین
اروم وارد بیمارستان میش چهره ی ا/ت از همون اول که وارد شد توهم رفت بوی الکل بیمار هایی که منتظر دارو و سروم بودن...مکان ساکت بود ایزانا و کاکوچو رفتن و نوبت گرفتن و بقیه هم منتظر بودن موچی و تاکئومی و واکاسا داشتن سعی میکردن به ا/ت امید بدن که چیزی نیست فقط یه امپول کوچیکه ولی ا/ت ترسش کم نشد و حتی دو دل شده بود
پرستار با لباس سفید و ماسک جلو اومد یه تخته شاسی دستش بود و با صدای اروم اومد سمت اعضا
پرستار::خانم سانو ا/ت؟
ا/ت:: ب.. بله؟
پرستار::نوبت شماست...همراه دارین؟
ا/ت::ا.. اره
پرستار::خوب بفرمایید
ایزانا و سانزو و مایکی و ران و ریندو همراه ا/ت رفتن و بقیه داخل حیاط بیرون از بیمارستان منتظر موندن همونطور که دکتر داشت ا/ت رو چک میکرد و دارو مینوشت استرس ا/ت بیشتر میشد
دکتر::خوب این دارو هاست و امپولی که باید خانم سانو بزنه
ا/ت مطمئن شد که بدبخت شده
ا/ت دست مایکی رو گرفتع بود سفت و بعد رفتن سمت تخت...ا/ت اروم روی تخت نشست و مایک بعد یکم صحبت باهاش رفت پیش بقیه...
ا/ت نشسته بود از لای پرده نگاه کرد...هیچ کس حواسش نیست...پس یه نقشه کشید...و اروم اومد پایین و سریع رفت...
و وقتی پرستار اومد دید ا/ت نیست و برگشت سمت مایکی و گفت
پرستار::ببخشید جناب...ولی دخترتون نیست
مایکی شوکه شد و سریع از کنار پرستار رد شد و پرده رو کنار زد و وای ا/ت واقعا نبود نگران شد. به بقیه نگاه کردن
مانجیرو::ندیدینش؟
سانزو::نه...
ران و ریندو::نه والا
ایزانا::چطوری در رفت! من فقط یه ثانیه چشمو از روی اون تخت برداشتم!
•
•
•
سانزو درحال دویدن دنبال ا/ت که بگیرتش*
کوکونوی::بچه اروم بدو! مگه تو مریض نیستی!؟
ران::این بچه انرژیش موقع مریضی دوبرابر میشه
ریندو::برعکسه کلا
سانزو همچنان داره میدوه
سانزو::احساس میکنم دو کیلو وزن کم کردم
ران::مگه قرار نبود ببریمش دکتر؟
ا/ت با شنیدن حرف ران سر جاش وایساد و شوکه شد، همه برگشتن سمت ریندو
کوکونوی::نمیتونی لال شی هایتانی!؟
ران::اوپس!
سانزو::تو روحت!
ا/ت::دکتر؟؟
سانزو::چی؟ دکتر خر کیه نه عمو بیا بیا، ران داره شوخی میکنه
ا/ت::نه! شما منو میخواین ببرین دکتر!
سانزو::نههه
ا/ت دوباره فرار میکنه
سانزو::وای بیخیال!
ا/ت همینجور که داشت فرار میکرد، حواسش به جلوش نبود و خورد به ایزانا
ا/ت::اییی
ایزانا::حواست باشه بچه، اروم، عمارت جای دویدن نیست
ا/ت:: عمو عمو!
ایزانا::بله؟؟
ایزانا جلوی ا/ت زانو میزنه و ا/ت با جهره ی مظلوم میگه
ا/ت::اونا منو میخوان ببرن دکتر! من نمیخوام برم!
ایزانا::خوب تو مریضی بچه
ا/ت::اخه، خوب
ایزانا::مردم میرن دکتر که حالشون خوب شه
ا/ت::اخه امپول میزنههه
ایزانا::ای بابا اینکه ترس نداره، عادت میکنی، و اینم یاد میگیری که نباید هله هوله بخوری!
ا/ت::اوممم نمیخوامممم
در اتاق مایکی باز میشه و مایکی درحالی که چشاش رو با دستش ماساژ میداد از اتاق بیرون اومد
حالتش مثل همیشه جدی و ترسناک بود و یه جورایی خسته که بعد یک نفر پاش رو محکم بغل کرد دستش از روی چشاش برداشت و پایی رو نگاه کرد و بله اون نفر کوچیک دختر کوچولوش بود که پاش رو گرفته بود
مایکی با لبخند موهای ا/ت رو بهم ریخت ولی وقتی دید ا/ت یکم نگران یا ترسیده به نظر میرسه سریع لبخندش محو شد
مانجیرو::چیشده ا/ت؟؟
ا/ت::بابااا اونا میخوان منو ببرن دکتر! من نمیخوام برم، دکتر امپول میزنه
مانجیرو یکم خندید
مانجیرو::اشکال نداره عزیزم، ولی در عوض خوب میشی
ا/ت::نمیخوامم خوووبب درد دارههه
مانجیرو::نکنه میخوای دارو بخوری؟
ا/ت::عه نههه بد مزست!
مانجیرو::پس؟
ا/ت::اومممم
مانجیرو::خوب دیگه..ایزانا؟
ایزانا::هوم؟
مانجیرو::ساعت چنده؟
ایزانا::5 عصر..
ا/ت::بابا بستنی میخوام
مانجیرو::عه نه خیر، خوب به بقیه بگو اماده شن
ایزانا::باشه
ایزانا میره سمت پله و میره پایین و توجه ها رو جلب میکنه
کاکوچو::چیزی شده ایزانا؟
ایزانا::نه والا مایک داره با بچه سر و کله میزنه...گفت باید اماده شیم همراهش بریم
تاکئومی::اومیدوارم ا/ت زود خوب شه
سانزو::وای میخوایم بریم؟
ریندو::مثل اینکه
همه میرن لباس های درست میپوشن...و میرن سوار ماشین میشن داخل ماشین ران و ریندو و سانزو داشتن با بچه یکم بازی میکردن که سرگرم شه وقتی میرسن اروم پیداه میشن ا/ت میپره رو کول سانزو
سانزو::هی بچه نزدیک بود بندازیم
ا/ت::عهه ساکت پشمک صورتی!
ران و ریندو میپوکن از خنده
کوکونوی::خخ، سانزو ببین به کجا رسیدی که یه بچه بهت چی میگه
سانزو::والا به خدا
کاکوچو::اینقدر جلب توجه نکنین
اروم وارد بیمارستان میش چهره ی ا/ت از همون اول که وارد شد توهم رفت بوی الکل بیمار هایی که منتظر دارو و سروم بودن...مکان ساکت بود ایزانا و کاکوچو رفتن و نوبت گرفتن و بقیه هم منتظر بودن موچی و تاکئومی و واکاسا داشتن سعی میکردن به ا/ت امید بدن که چیزی نیست فقط یه امپول کوچیکه ولی ا/ت ترسش کم نشد و حتی دو دل شده بود
پرستار با لباس سفید و ماسک جلو اومد یه تخته شاسی دستش بود و با صدای اروم اومد سمت اعضا
پرستار::خانم سانو ا/ت؟
ا/ت:: ب.. بله؟
پرستار::نوبت شماست...همراه دارین؟
ا/ت::ا.. اره
پرستار::خوب بفرمایید
ایزانا و سانزو و مایکی و ران و ریندو همراه ا/ت رفتن و بقیه داخل حیاط بیرون از بیمارستان منتظر موندن همونطور که دکتر داشت ا/ت رو چک میکرد و دارو مینوشت استرس ا/ت بیشتر میشد
دکتر::خوب این دارو هاست و امپولی که باید خانم سانو بزنه
ا/ت مطمئن شد که بدبخت شده
ا/ت دست مایکی رو گرفتع بود سفت و بعد رفتن سمت تخت...ا/ت اروم روی تخت نشست و مایک بعد یکم صحبت باهاش رفت پیش بقیه...
ا/ت نشسته بود از لای پرده نگاه کرد...هیچ کس حواسش نیست...پس یه نقشه کشید...و اروم اومد پایین و سریع رفت...
و وقتی پرستار اومد دید ا/ت نیست و برگشت سمت مایکی و گفت
پرستار::ببخشید جناب...ولی دخترتون نیست
مایکی شوکه شد و سریع از کنار پرستار رد شد و پرده رو کنار زد و وای ا/ت واقعا نبود نگران شد. به بقیه نگاه کردن
مانجیرو::ندیدینش؟
سانزو::نه...
ران و ریندو::نه والا
ایزانا::چطوری در رفت! من فقط یه ثانیه چشمو از روی اون تخت برداشتم!
- ۵۶۱
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط